Duran و همسرش می آیند و می خواهند مرا ببرند پای میز خودشان. می دانم می خواهند درباره سیاست بگویند. من چیزی در این باره ندارم بگویم. این دنیای سیاست را دوست ندارم. Castro در یادم نمی ماند. آنچه که درباره اش می گویند مرا بیشتر می گریزاند به آنچه ها که دوستشان دارم. با این همه با آن ها می روم و می نشینم پای میزشان. با من مهربان هستند و شگفت زده از گذرم از گفته هاشان درباره کوه و Castro و قهرمانی هایش. گیتاریستی می آید تا ترانه ای برایمان بنوازد؛ Duran او را رد می کند تا برود، هیچ کجای گفتگوهامان در این میز شام نمی خورد به نواختن چنین ترانه هایی که باب است.
دارند با من درباره فقر و جنایت در آنجا می گویند که هیچ جا ندارد این ها پای میز شام با بیگانه ای که منم. نگاهشان می کنم و لبخند می زنم. نمی گویم چرا اینچنین گمان بسته اید به گشایشتان با پایین آمدن Castro از کوه . لبخند می زنم.
گرچه همچنان گرامی ام می دارند، تندتر می شوند با من: شما نوعی معصومیت دارید یا بی توجهی؟
می گویم: هی، من سیاستمدارها را می شناسم. بارها با آن ها بازی کرده ام و برایم بیش از دیگران آسان بوده اند در شکست دادن؛...و دیگر می خواهم بروم پای میز خودم...
- چرا آسان..؟
- در بازی و برگ ها که می آیند، گاه می بازی تا در جایی که می خواهی، سپس، ببری؛ آن ها می خواهند همواره ببرند...شب خوش...
دارند با من درباره فقر و جنایت در آنجا می گویند که هیچ جا ندارد این ها پای میز شام با بیگانه ای که منم. نگاهشان می کنم و لبخند می زنم. نمی گویم چرا اینچنین گمان بسته اید به گشایشتان با پایین آمدن Castro از کوه . لبخند می زنم.
گرچه همچنان گرامی ام می دارند، تندتر می شوند با من: شما نوعی معصومیت دارید یا بی توجهی؟
می گویم: هی، من سیاستمدارها را می شناسم. بارها با آن ها بازی کرده ام و برایم بیش از دیگران آسان بوده اند در شکست دادن؛...و دیگر می خواهم بروم پای میز خودم...
- چرا آسان..؟
- در بازی و برگ ها که می آیند، گاه می بازی تا در جایی که می خواهی، سپس، ببری؛ آن ها می خواهند همواره ببرند...شب خوش...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر