۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

The Hours

نخستین بار که خواندمت کی بود . نوشته هایت به هیچ زبانی نبود مگر زبان خودت. که چه بهتر.

می خواستی بروی و فریاد می زدی که در این شهر خواهی مرد و فریادت در همهمه آمدن ها و ماندن ها گم شد. می خواستی کار کنی و کارت نوشتن بود ، زیباترین کار جهان ، و تو در قعر تنگدستی و آرامش های کم پایت همچنان می نوشتی . و عشق که روشنایی زندگی ات بود و پس از آن…

در میان همهمه ها تنهایت گذاشتند ، تنها گقتند که Schizophrenia ات باید درمان شود و تو همچنان می نوشتی و نوشته هایت تو را از فلسفه و داستانگویی زمانه ات اوج می داد به اتمسفری دیگر تا بعدها درک شود . تو را در نبوغ ات هم تنها گذاشتند و بیماری اش دانستند . و هنگامی در پی ات دویدند که خویشتن را به آن رودخانه سپرده بودی.

هیچ نظری موجود نیست: